آرنیکا نفس مامان وبابا |
|||
چهار شنبه 23 / 5 / 1391برچسب:, :: 7:17 PM :: نويسنده : مامانی
23/5/91 صبح: سلام دختر قشنگم,مامانی تو هنوز از دیروز تب داری و هر چی استومینوفن بهت میدم تبت قط نمیشه بعداز ظهر: الان تازه از دکتر اومدیم و تو اینقد گریه کردی و تازه 2 تا آمپولم زدی که تو راه برگشت خوابت برد دردت به جونم نفسم مامان کلی برات گریه کرد. آقای دکتر که میخواست معاینت کنه انقد گریه کردی اما آقای دکتر گفت تو فکرش نباش همش فیلمه وزنت 10 کیلو و 400 گرم بود که دکتر گفت یه کم کمه و قدتم همینطور (76cm) وازم خواست که کمتر بهت میمی بدم تا تو مجبور بشی غذا بخوری دردت به جون مامانی. 2تا آمپولم واسه فردا داری با یه عالمه دارو آخه دکتر میگفت گوشت عفونت کرده بمیرم الهی. خدایا زودی دخملمو خوبش کن تا دوباره سرحال ببینمش. نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |