آرنیکا نفس مامان وبابا |
|||
سه شنبه 15 / 5 / 1391برچسب:, :: 1:1 PM :: نويسنده : مامانی
زندگی مامان ,یه شب قبل از اینکه بریم سونو گرافی به دلم افتاده بود که تو دخملی همون شب به بابایی گفتم واسه دخملمون اسم انتخاب کن بابایی هم خنذیذ گفت از کجامیدونی دختر منم گفتم به دلم افتاده اونم خندید و دیگه چیزی نگفت.فردا که شد با مامان جون فرشته و بابایی رفتیم سونوگرافی یه دلشوره عجیبی همه وجودمو گرفته بود همش از خدا میخواستم که نینیم هر چی که هست فقط سالم باشه وقتی نوبتم شد از خانم خواستم اجازه بده بابایی هم بیاد داخل ولی اون نذاشت و من خودم تنهایی رفتم داخل وقتی رو تخت سونو خوابیدم دل تو دلم نبود مامانی واسه سلامتیت نگران بودم آقای دکتر که اومد داخل کلی ازم سوال و جواب کرد بعدش هم گفت یه نینی سالم و تپل مپل داری اونوقت بود که یه نفس راحت کشیدم و تو دلم خدا رو شکر کردم بعدشم ازش پرسیدم که نینیم چیه اونم گفت دخمل وقتی اینو گفت ازحس مادری خودم خوشم اومد.وقتی از تو اتاق اومدم بیرون بابایی چشمش به دهن من بود تا بفهمه دکتر چی گفته منم بهش گفتم که گفته نینیت سالمه و یه دخمل تپل مپل ,عسلم از خوشحالی اشک تو چشمای باباییت جمع شده بود و تا خونه همش به این فکر میکردیم که تو چه شکلی میشی! نظرات شما عزیزان: naznini
![]() ساعت14:09---15 مرداد 1391
بهتون تبریک میگم من سه ساله ازدواج کردم فعلآ مامان نشدم میگن تخمکم ضعیفه الان دارومصرف میکنم واسم دعا کنید
سلام ارنیکا جون.فکر کنم موقعی بتونی این نظرو بخونی دیگه من ازدواج کردم حتما تا اون موقع .بچه دارم شدم .2 تا پسر ودوتا دختر هه .قدره مامانتو بدون دخترررررر .این قدر اذیتش نکن گناه داره بخدااااااااا هه
آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |